.::عاشــقانه های گـل یاس::.
.:::::::: عاشقانه های گل یاس ::::::::.
سلام ؛ حال من خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور، که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم، که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ... تا يادم نرفته است بنويسم : ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود... خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم، دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد، اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست، رفتي پيش از آن که باران ببارد ... مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است! انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است... بي پرده بگويمت : چيزي نمانده است، من سي ساله خواهم شد ! گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است، مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟! هذيان مي گويم ! نمي دانم... نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد، ساده باشد، بي کنايه و ابهام، پس از نو مي نويسم : سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ... دوستان خوبم سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه و شاد و سلامت باشید همین اول میخوام ازتون گله کنم ، خیلی بی معرفتین همون یکی دو ماه اول بعضیا گاهی لطف میکردن بهم سر میزدن چقدر با دیدن نظرات زیباتون خوشحال میشدم خیلی وقتها وسوسه میشدم که به خاطر اون چند نفر هم که شده برگردم و شروع کنم به نوشتن ولی دیری نگذشت که همون چند تا با وفا هم به جمع بقیه پیوستن و خیلی زود گل یاس رو به دست باد سپردن ! یک سالی هست که از این محیط از خونه عشقم دور بودم تصمیم گرفتم برای تولدم یه پست بذارم یه پست برای اینکه حداقل خودم یاد خودم باشم خیلی وقته که برای همه مردم تموم شدم خیلی وقته خیلی ها فراموشم کردن دیگه حتی روز تولدم رو هم به خاطر ندارن سال گذشته یه جشن بزرگ گرفتم و همه رو برای تولدم دعوت کردم خیلی از دوستان لطف کردن منت گذاشتن با هدایای زیباشون خوشحالم کردن و تبریک گفتن اما امسال .............. امسال هیچ کس حتی یک نفر هم سالروز میلادم یادش نبود تا حالا شده همچین لحظاتی رو تجربه کنید ؟ شده از روز قبل منتظر باشید ؟ شده منتظر زنگ تلفن منتظر شنیدن صدای اس ام اس یا زنگ خونه باشید تا یه دوست یه عزیز یه آشنا از راه برسه و بهتون بگه تولدت مبارک؟ لحظات تلخ و زجرآوری هستن ، امیدوارم هرگز تجربه نکنید امسال شب میلادم با مبعث حضرت رسول مصادف شده بود چه افتخاری نصیبم شده بود امسال فکر میکردم دوستان حسابی غافلگیرم میکنن ، زنگ میزنن که عید رو تبریک بگن و بعد هم تولدم رو اما اون شب گذشت و دریغ از یه دوست ............... میدونستم که همه فراموش کردن و اون همه انتظار بی فایده است امسال تولدم بیمار بودم رو تخت بیمارستان چشم انتظاری خیلی سخته از یکی از دوستانم خواستم که زحمت ثبت قطعی مطلبی رو که آماده کرده بودم بکشه آخه دلم میخواست حتما روز تولدم اون پست ثبت بشه ظهر بود که به دو تا از دوستام زنگ زدم که سراغی ازشون بگیرم گفتم حالا که کسی یاد من نیست اشکالی نداره من یادشون میکنم خلاصه امسال تولد گل یاس خیلی خیلی بد سپری شد بگذریم گل یاس آفریده شده برای تحمل غم و غصه تصمیم گرفتم دوباره برگردم و شروع کنم به نوشتن هنوز نمیدونم قصد دارم چی بنویسم نمیدونم چه جوری بنویسم شاید از مرگ بنویسم .......... شاید از زندگی ......... شاید با مطالب آموزنده یا طنز به روز بشم شاید با عکسهای جدید آپ کنم نمیدونم شاید با همه اینها به روز کنم خلاصه اینکه منتظر حضور گل یاس باشید امیدوارم مثل قبل دوستان خوبی در این دنیای مجازی باشیم امیدوارم مثل همیشه با نظرات و پیشنهادات و انتقادات سازنده منو یاری کنید تا دیگه حس نکنم که تنها هستم در پناه حق سلامت و شاد و پیروز باشید ليلی ، خودش را به آتش کشيد خدا گفت : زمين سردش است . چه کسی می تواند زمين را گرم کند ؟ «مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی خاک نمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آئینه می ماند به جای تار موئی، نقش دستی، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک، دامنگیر خاک بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ»
وصیت نامه روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . اما بگو : من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است . روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید . کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم دیدی عشقی نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو كه نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشكیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم كه تو می دونی،سرخاك تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو روزی که میمیرم وقتي سرت را رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش را رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني . هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ » خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ » او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد. بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ » خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. » خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد. « اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » . خداوند فرمود : نمی شود !! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. « اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » . « بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . » فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ » خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . » آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد. « ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. » خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. » فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ » خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش
ليلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت .
سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم زد .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمينم را به آتش بکش .
ليلی خودش را به آتش کشيد . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
ليلی گُر می گرفت . خدا حظ می کرد .
ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود .
ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد .
آتش زبانه کشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر ليلی نبود ، زمين من هميشه سردش بود .



نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان آسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم
برای انسان تيره بخت، مرگ تخفيف در مجازات زندان زندگی است
می اندیشم پس هستم ، هستم چون فکر می کنم ، و فکر می کنم چون شک می کنم . انسان در هر كار بايد بداند كجا بايد ترمز كرد .

| طراح قالب پیچك دات نت |


