تبليغاتX
.::عاشــقانه های گـل یاس::.


.::عاشــقانه های گـل یاس::.

.:::::::: عاشقانه های گل یاس ::::::::.

خدانگهدار

 

مهـــربانان همیشـــــگی ســـــــــلام

امیدوارم همگی خوب باشید

بازم ممنوم که همیشه به یادم هستین

راستش یه مشکلی برام پیش اومده شاید دیگه نتونم بیام نت

در جریان هستید که چون پام توی گچه نمیتونم برم کافی نت

اگه خدا بخواد دارین از دست  " گل یاس تنها "  راحت میشین

دیروز ده تا پست جدید براتون گذاشتم

لطف کنید روی هر پستی که بیشتر میپسندید برام نظر بذارید

این مدت که نیستم منو از لطف هاتون بی نصیب نذارید

شایدم دیگه هیچ وقت نیومدم

اگه نیومدم هرعزیزی هر بدی از من دیده

 به بزرگی خود ش منو ببخشه و حلالم کنه

بدونید که دلم برای همه شما تنگ میشه

همیشه به یادتون هستم و برای همه دعا میکنم

از خدا میخوام سلامت باشین و همیشه لباتون خندون باشه

تا امروز هیچ نظری رو بی جواب نذاشتم

اگه بتونم بازم جواب نظرات زیبای شمارو میدم

ولی اگه جواب ندادم ازم دلگیر نشین

مدتیه اینجا برام خسته کننده شده عادی و یکنواخت شده

مدتیه که وقتی میام نت فقط عذاب میکشم

خســــته ام خیلی خســـــته

یکی دو نفری هم از من رنجیدن

باعث شدم دل مهربونشون بشکنه

همین جا ازشون معذرت میخوام

امیدوارم منو درک کنن و ببخشن

از همه خوبانی که همیشه سنگ صبورم بودن ممنونم

از عزیزانی که تو غم و غصه من شریک شدن

و برای سلامتی و شفای عشقم دعا کردن و بهم امید دادن ممنونم

بازم با دلهای پاکتون برای سلامتی و خوشبختیش دعا کنید

از دوستان بزرگواری که تو شادیم شریک شدن

و روز تولدم با هدایاشون خوشحالم کردن یه دنیا ممنونم

از خوبانی که نگران سلامتیم شدن

 و هرروز جویای حالم شدن سپاسگزارم

از همه کسانی که منو به نوعی تحمل کردن ممنونم

دست همه شما عزیزان دلمو میبوسم

امیدوارم تو این ماه مبارک

یه کوله بار پر از تقوا و عشق و ایمان اندوخته کنید

منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید که خیلی محتاجم

شبهای قدر مولا علی (ع) حتما یادم کنید

التــــــــماس دعــــــا

سلامت و عاشق و برقرار باشید

بخدای عاشقا سپردمتون

 

 

نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 16:0 توسط گل یاس| |

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی

 اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

 اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

 اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

 اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

 میشی برام خاطره ی قشنگ

 لحظه ی وصال میشی برام

 باغبون میوه های تشنه وکال میشی

 برام ماه شبای بی سحر میشی

 برام ستاره ی راه سفر

 ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی

بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم

برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 15:30 توسط گل یاس| |

هدیه ام را بپذیر

هدیه ام راز من است 

 راز یک عمر مهاجر بودن

راز بالی ز خمی

راز یک قلب ز جنس شیشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است 

 هدیه ام راز من است 

 باز هم شب شده است

دلم اینجا 

 وسط غربت و تنهایی ماتم زدة دشت چراغونی شهر

 پشت دروازه‌ این شهر شلوغ، بی ‌صدا  می‌شكند

خرده هایش را باد تا ثریا برده

تكه‌ای روی درخت، تكه‌ای بر سر كوه     

تكه‌ای هم شاید، روی گلبرگ نسیم

و من اكنون اینجا منتظر خواهم ماند

شاید آن تكه‌ی آخر،  برسد باز به من!

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 15:14 توسط گل یاس| |
 

فقط یک دقیقه مقابل دریا که می رسم....

فقط برای چشمهایت دعا می کنم

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببـــــــــار.....

ببـــار که باز باورت کنم

ببـــار درهمین کوچه پس کوچه های بارانی

ببـــار در همین کوچه مهتاب

راستی قرارمان

همان ساعت " نمی دانم"

ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای

روی شانه هایش به خواب نمی رود

یادت نرود

تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر....

تا می آیم زمزمه ات کنم

زود تمام می شوی

میدانم سالهاست

ساعت قرارمان

یک دقیقه به هیچ است

و من همیشه فقط یک دقیقه

دیر می رسم

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 14:58 توسط گل یاس| |

مثل همیشه پشت پنجره ی اتاقم می نشینم

از پشت شیشه كوچه را می نگرم

و آسمانی را كه می گرید

و كسی را می بینم كه در حال عبور است

چقدر نگاهت آشناست

در گذشته دیدمت؛

پرستیدمت..!

و حال تو در كنار دیگری

آسمان نیز به حال عاشق دلسوخته ای چون من

و عشق بی پایان و نافرجامی همچون عشق من می گرید...

چشمانم را می بندم

تا نبینم كسی كه دستم را می فشرد روزی؛

حال دیگری را می بوسد

 

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 14:51 توسط گل یاس| |

 

کجاست؟؟؟

گمش کردید؟؟؟؟

كجاست آن كه بی او ، همگی می مردید؟

حسش نمی کنم ، صدایش را نمی شنوم!!!

چه طور از دستش دادید؟؟؟!!!

چه به سرش آوردید؟؟؟

چرا نمی فهمید اگر آن را نداشته باشید هیچ ندارید؟؟!!

وقتی آن رفت همه چیز را برد

عشق را ، صداقت را ، مهربانی را ،

آه ، آه ، و هزاران آه..........

دلم به حالتان می سوزد

چرا از دست دادیدش؟؟؟؟!؟!!؟

می دانید از چه می گویم....

می دانید.....

آی مردم ، آی من ، آی تو

قلب..............

قلبتان كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 14:44 توسط گل یاس| |

 

حتی در آسمان تیره و ابری هم

می توان ستاره پیدا کرد .

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم

می شود ماهی گرفت.

اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است ،

میتوان حتی گل ودرخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت .

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم

که زیباییها را جستجو کنند،

به گوشهایمان یاد بدهیم

که زمزمه های مهربانی را بشنوند،

به قلبهایمان هشدار دهیم

 که جز برای محبت وعشق نتپند

دوست خوبم واکسی

خواسته این مطلب رو براتون بذارم


در دعا کردن باید مثل کودکی باشی

که شب به راحتی خوابش میبرد

چون مطمئن است که صبح

چیزی را که از پدرش خواسته آماده است.

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 14:32 توسط گل یاس| |

سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتی

و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

كه چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر كردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیك بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می كشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من كه تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشك چشمان سیاهم خشكید

آتش عشق تو خا كستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندكی بعد گذشت

اینك این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا كه شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

كاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 14:2 توسط گل یاس| |

باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ...
من ...
با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم !
نازنینم !
غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد
سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده
كوركورانه زیستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بی تو بی باور شده ام !
من !
زندگیم را تمام كردم
حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !
حس می كنم ...
هوای اینجا سرد و سنگین است
نازنینم !
دیگر نگو خداحافظ !
 اگر می روی بدون وداع برو ...
گله ای نیست !
 ببین !
نقاشی عشق می كشم و
 گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد
نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد !
 ببین !
دستانم را ببین
چشمان ترم را ببین
ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه می كنم
مبادا یادم رود
كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم !
آری ... عاشق
خیال نكن دیوانه شدم ...
اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !
 نازنینم !
ما محكومیم... محكوم به زندگی !
و شاید محكوم به مــــــرگ . . .
و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود...........

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:54 توسط گل یاس| |

 

اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره .

دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی

و از تجربه قبلی استفاده میكنی

 دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره .

بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست

 و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی .

دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..

 و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی

 كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ......

 اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:44 توسط گل یاس| |

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

 عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:

 باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.

 پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

 پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم.

 نمی‌خواهم دیر شود!

 پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

 پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.

 او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت:

 وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،

 چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

 اما من که می‌دانم او چه کسی است...

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 12:1 توسط گل یاس| |

دوســــــــــــتان عزیــــــــز

لطفا بعد از خوندن پست زیر  مدام نظر نذارید

که این متن چرت و پرته و اینطور نیست و اونطوره

اگر پسر هستید و دختری شمارو ترک کرده

 یا اگه دختر هستید و پسری نامردی کرده

لطف کنید موقع خوندن مطلب

جای دختر و پسر را با توجه به موقعیت خودتون تغییر بدید

من بی گناهم و بی طرف

به من چه کی رفته کی نامردی کرده کی دختره کی پسره

 

با تشــــکر

مدیر وبلاگ عاشــــقانه های گل یاس

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 15:32 توسط گل یاس|

یه قصه / افسانه / واقعیت / بگم برات؟

دوست داشتی اونو انتخاب کن؟!

دو تا عاشق بودن

پسره دنیای دختره بود و دختره هم دنیای پسره

روزگار چرخید یه روز دنیا باهاشون بود و یه روزم ضد اونا

یه روز پسره خسته میشد و دختر به پاش وا میستاد

یه روزم بر عکس

یه روزی خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد سراغ پسره

فرشته به اون پسره گفت:

خدا به همه آدما یه دنیا داده اما تو دو تا دنیا داری

باید یکیشو فدای اون یکی کنی و یکیشو برای خودت انتخاب کنی

پسر به فکر فرو رفت

فکر کرد و فکر کرد تا اینکه تصمیمشو گرفت

تصمیم گرفت دختره رو ول کنه

تا بتونه به بقیه اهدافش تو زندگی برسه

چون با بودن دختره تمام فکر و ذهنش به اون معطوف می شد

رفت تا به زندگیش و دنیایی که انتخاب کرده  برسه

اما دختره فقط یه دنیا داشت

اونم پسره بود که با رفتن پسره دنیاشم به پایان رسید

و .............................. الی آخر

آخری که تهش تاریکه و نامعلوم

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 14:28 توسط گل یاس| |

دوســــــــتان گـــــلم ســــــلام

امیدوارم همگی سلامت و شاد باشید

ان شاء الله نماز روزه هاتون مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه

از همه عزیزان ممنونم که مدام جویای احوالم هستن

به خصوص از نسترن گلم که همیشه منو شرمنده میکنه

از مجید گل که همیشه جویای احوالم هست

از کویر تنها که همیشه به یادمه از خون و رگ عزیز

از امین مهربون که همیشه برام دعا میکنه

از حمیدرضا وزادمهرمهرآفرین عزیز که همیشه خوشحالم میکنن

از امیر خوبم که هر روز یادم میکنه

  از GiGi Lo0Lo0عزیزم که همیشه خوشحالم میکنه

همینطور از بقیه عزیزان سپاسگزارم

از دوستان خوبم که هر روز به عیادتم میان

با گلهای خوشگلشون و با کمپوت و آبمیوه شرمندم میکنن

از عزیزانم که هر روز با تماسها و پیام هاشون خوشحالم میکنن

به خصوص از مامان نازم ممنونم که همیشه زحمت منو میکشه

دستای گرم و مهربونشو میبوسم

به لطف خدا و با دعای خیر شما خوبان پام خیلی بهتره

بعد از یک هفته تونستم روی پام وایسم و استحمام کنم

یه هفته بود علاوه بر نعمت سلامتی از تمیزی هم محروم بودم

دیگه چیزی نمونده این پنج هفته تموم بشه

راستی دوستان امروز مامان گلم بیمار بود و تا ظهر بیمارستان بود

من حتی نتونستم برم کنارش ، امروز خیلی غصه خوردم

تورو خدا با دلهای پاکتون برای سلامتی مامانم دعا کنید

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود

امیدوارم خدا از هیچ کس نعمت سلامتی رو نگیره که بالاترین ثروته

از همه خوبان ممنونم و برای همگی آرزوی سلامتی و موفقیت دارم

ممنون که همیشه کنارم هستید و تنهام نمیذارید

به خدای مهربون میسپارمتون

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 20:59 توسط گل یاس| |

میون خواب و بیداری، تو رو می دیدم انگاری به من گفتی نشو عاشق، که عشق داره گرفتاری گذاشتی سر روی شونه ام، به من گفتی نمی دونم چگونه می شه عاشق شد، تو این دنیای بیزاری نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری ولی بی عشق چه خواهی کرد نباش عاشق نشو عاشق منی که قصه ی عشقم رو با تو زندگی دیدم هوای قلبم و با تو هوای بندگی دیدم نپرسیدم، نترسیدم، منی که عاشقت بودم چرا گفتی که خواب عشقمو، رو سادگی دیدم چرا عاشق ترین بودم، تو رو عاشق نمی دیدم عجب خواب پریشونی، تو رویای تو می دیدم که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری ولی بی عشق چه خواهی کرد

یادمون باشه كه هیچكس رو امیدوار نكنیم بعد یكدفعه رهاش كنیم چون خرد میشه میشكنه و آهسته میمیره . یادمون باشه كه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا كسی كه به ما تكیه كرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو كه به كسی میدیم عمل كنیم . یادمون باشه هیچوقت كسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امكان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه كسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم ...

نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 15:33 توسط گل یاس| |

عقل میگه دریچه های قلب بسته ....

دل میگه عمل نمی کنه بسه نمی شه

عقل میگه سرکوبش کن ................

دل میگه همخونش شو

عقل میگه خطر تمومه سلولهای بدن رو داره میگیره ......

دل میگه نترس عوارضش فقط خوبیه

عقل میگه تبعیدش کن ................ دل میگه نزدیکش شو

وای چه حال عجیبی دارم

عقل میگه تفسیرش کن.............. دل میگه تاییدش کن

عقل میگه زنجیرش کن .............. دل میگه عزیزش کن

عقل میگه پابندش شدن اشتباهه ......

دل میگه پشت پا زدن بهش گناهه

شک سراسر وجودمو گرفته

عقل میگه بی خیالش ..............

دل میگه بی اون ندارم یه لحظه آرامش

عقل میگه حتما هوسه ......

دل میگه نه نه!! یه عشق پاک ومقدسه ...

من میگم بسه

عقل میگه بازیه ........... دل میگه راضیه...

خدا تاکی شک باقیه

عقل میگه سرابه.....دل میگه پاک و ناب

من میگم هیییییییییییس

عقل و دل.... ای آدما ....

 یه دقیقه گوش کنید میخوام فرمان صادر کنم

()

اولین شورشی هستش

که این قدر تک و تاپه

 و من رسما تمام وجودمو به نامش ثبت میکنم

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 16:16 توسط گل یاس| |

 

 

 

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛

 نامه‌ات‌ بیدارم‌ كرد.

نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود كه‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چكید

 و ناگهان‌ دیدم‌ كه‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است.

دانستم‌ كه‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای.

رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

 

هر جا كه‌ نور هست، تو هستی،

 خودت‌ گفته‌ای‌ كه‌ نام‌ تو نور است.

نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی.

 نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.

گفتی‌ كه‌ مهمانی‌ است‌

 و گفتی‌ هر كه‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.

گفتی‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌

و منتظری‌ تا كسی‌ بیاید

 و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.

و گفتی‌ هر كس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد،

 عاشق‌ می‌شود.

گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اكسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌

كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد.

 و گفتی‌ كه‌

از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرین‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهی‌ نیست،

 اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌

 و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی،

 آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...

آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ كه‌ روزی‌ دوستم‌ بودی،

 بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده،

 كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است.

مبادا كه‌ دیر شود، بیا برویم،

 من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 12:13 توسط گل یاس| |

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 13:43 توسط گل یاس| |

امروز تعدادی عکس فانتزی زیبا میذارم

تقدیم به کسی که عزیزترینه

تقدیم به کسی که همه هستیمه

تقدیم به بهترین برادر دنیا

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:42 توسط گل یاس| |

آخر به کدامین گناه و جرم

سزاوار چنین مجازاتی هستم

 مگر گناهم چه بود که اینگونه باید تقاص پس دهم

تو خود گفتی

در مرام ما عاشقان رسم جدایی نیست

اگر دل بندیم به کس از او دل نمی بندیم

اما چرا این قدر زود قید همه چیز را زدی

 و چرا اینقدر شتابان مرا ترک گفتی؟
 

 مگر نمی گفتی که در راه عشق خستگی معنا ندارد

پس چرا این قدر زود خسته شدی؟

مگر نمی گفتی که زندگی بی عشق معنا ندارد

پس چرا خود زندگی بی عشق را ترجیح دادی؟
 

مگر اشتباهم کجا بود مگر گناهم چه بود

که اینگونه باید مجازات شوم

هر چقدر فکر می کنم

 جوابی برای این سوال پیدا نمی کنم

جز عاشقی

 آری

 گناه من عاشق شدن بود

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 17:0 توسط گل یاس| |

 

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
 نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
 دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد
 بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم
 خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم
 بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن
 نرم و ساده مث خکای توی باغچه بودن
 بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
 سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود
 بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود
 هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
 بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود
 هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
 بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر ی دونست
 کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست
بچه بودم کسی بیخود منو اذیت نمی کرد
 مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد
 بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
 بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد
 بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی گفت
 مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
 از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال
 لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال
بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت
 دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت
 بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
 لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود
بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد
 جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد
بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم
 واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
 بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد
 برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد
 بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود
 فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود
 بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت
 غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت
 بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود
 اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود
 بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن
 اونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن
 بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود
 روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود
 بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم
 کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم
 بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود
 اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود
بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود
 حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود
 بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم
آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم
بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد
 کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد
 بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم
 از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم

 

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 11:15 توسط گل یاس| |

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟
پسر گفت : نه ، نیستی
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت
را تا ابد به
من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های
الماس اشک چشمانش را
نوازش
میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد
و گفت
:
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از
آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!!

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 16:42 توسط گل یاس| |

با یک شکلات شروع شد من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم:نه نه نه نه تا نداره گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید !! گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار گفت شکلات باشه؟ گفتم باشه هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می ممکیدم میگفت شکمو تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟ میگفت مواظبشون هستم میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !! ... یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال گذشت هفده سالش شده اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم اون همه رو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه می خواد بره اون دور دورا میگه میرم اما زود برمیگردم من که میدونم اون بر نمیگرده یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفته شکلاتشو دادم تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره مثل همیشه خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟ ... دفتر عشـــق كه بسته شـد دیـدم منــم تــموم شـــــدم خونـم حـلال ولـی بــــدون به پایه تو حــروم شـــدم اونیكه عاشـق شده بــــود بد جوری تو كارتو مونــــد برای فاتحه بهـــــت حالا باید فاتحه خونـــد تــــموم وســـعت دلـــو بـه نـام تـو سنــــد زدم غــرور لعنتی میگفـــــت بازی عشـــقو بلـــدم از تــــو گـــله نمیكنــــم از دســـت قــــلبم شاكیــــم چــرا گذشتـــم از خـــــودم چـــراغ ره تـاریكــــیم دوسـت ندارم چشمای مـــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــه چه خوب میشه تصمیم تـــو آخـر مـاجرا بـــشه دسـت و دلت نلـــرزه بزن تیر خــلاص رو ازاون كه عاشقــــت بود بشنواین التماس رو

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 11:23 توسط گل یاس| |

کاش می دونستی هر روز چقدر دلم بهانه تو رو می گیره


کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده


کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته


کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات


گرمی نفسهات، مهربونی صدات تنگ شده


کاش می دونستی چقدر دلواپس تو‌ام


کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام


و چقدر به حضور سبزت محتاجمو همیشه از خودم می پرسم


این همه که من به تو فکر می کنم تو هم به من فکر می کنی؟...
 

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:0 توسط گل یاس| |

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

باور کن!

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 10:5 توسط گل یاس| |

 

نمیدانم به گوشت میرسد آنجا صدای من

 نمیدانم تو هم احساس خواهی کرد چون من درد هجران  را ؟

نمیدانم تو هم شبها به  یاد آن  شب دیدار !

 چراغان  میکنی از اختران اشک دامان  را ؟

 نمیدانم  تو را شبها اگر خوابیست ,

می بینی مرا در ابر رویاها که می گریم ؟

 نمیدانم گرامی داشتی آن عهد و پیمان را ؟

نمیدانم تو را هم از درون خسته دل ,

از درنگ خسته تقویم بیزاریست ؟

 نمیدانم به خاطر داری آن ساعت که میگفتی و می گفتم :

 فراموشت نخواهم کرد تا جاوید ؟

 نمیدانم تو را هم هست این امید

که روزی از پس آن کوه های دور

 بناگه دختر خورشید ,  بر قلب سیاه تیرگی تازد ؟

 نمیدانم . نمیدانم

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 17:10 توسط گل یاس| |

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دورویی تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم بر ندار ،مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا را دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 14:27 توسط گل یاس| |

با ســـــلام خدمت همه دوستان عزیزم

بازم ممنون که همیشه به یادم هستید

بخاطر داشتن چنین دوستان گلی

که تو بدترین شرایط مثل خیلی ها تنهام نذاشتن

به خودم می بالم و خدای مهربونو شاکر هستم

جای همه دوستان خوبم خالی بود

چقدر دیروز خــوش گذشت

از ساعت 4 آماده رفتن شدم و منتظر آژانس

ساعت 4:30 رفتیم  و دوستم منتظرمون بود

کمک کردن منو بردن داخل

البته دوستم حسابی به زحمت افتاده بود

آخه واحد خودش طبقه دومه و بخاطر من اومده بود پایین

چقدر خوش گذشت چقدر خنیدیدم

خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم

از همه جا و همه چیز حرف زدیم و خندیدیم

جاتون خالی دوستم آشپزی کرده بود

یه سفره که خیلی زیبا چیده شده بود

یه سوپ خوشمزه همراه باقالی پلو

خلاصه جای همه دوستان خالی

از حق نگذریم دست پختش خوب بود

البته به پای دست پخت من که نمیرسید

خلاصه خیلی خیلی خیلی خوش گذشت

خیلی وقت بود دور هم جمع نشده بودیم

دلمون نمیخواست برگردیم خونه

ساعت 9:30 بود که رسیدم خونه

کاش دوباره دور هم جمع بشیم

به همیــــــــــــــــــــــــــــــــــن زودی

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:39 توسط گل یاس| |

مهربون های همیشگی ســـــــلام

امیـــــــدوارم حال همگی خــوب باشه

 و طاعات و عبادات شما خوبان مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه

از همه دوستان خوبی که مدام جویای حالم هستن یه دنیا ممنونم

این روزها همه حسابی به زحمت افتادن

تازه فهمیدم که چه دوستان خوبی دارم

دوستان وبلاگی هر روز با نظرات زیباشون یادم میکنن

و برام آرزوی سلامتی دارن

دوستان دیگه هم با تماسهای و پیام هاشون یادم میکنن

از همه دوستان ممنونم و دست همه شما خوبان رو میبوسم

راستی برنامه دیدن دوستان عوض نشد

دیروز یکی از ما 5 تا دوست صمیمی زنگ زد

 تامنو برای افطار دعوت کنه

خبر نداشت که چه اتفاقی برام افتاده ، خیلی ناراحت شد

گفتم نمیتونم بیام دیدم ناراحت شد

و گفت اگه تو نیای به بقیه هم نمیگم

آخه اول از همه به من زنگ زده بود

گفت اگه تو نیای بقیه هم نمیان

و بی تو به هیچکس خوش نمیگذره

خلاصه قرار شد فکر کنم و بهش خبر بدم

زنگ زدم و گفتم هرطور شده میام چون دلم برای همه تنگ شده

قراره امروز عصر دو تا از دوستان با آژانس بیان دنبالم تا با هم بریم

راستش خیلی خوشحالم چون خیلی وقته دور هم جمع نشدیم

از موندن توی خونه هم خسته شدم  خیلی سخته  خیلی

امیدوارم سر نماز منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید 

**الــــتــماس دعـــا**

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 10:2 توسط گل یاس| |

دوستان گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سلام

حالتون خوبه ؟

امیدوارم سلامت و شاداب باشید.

ممنون که این روزها تنهام نمیذارید و مدام جویای حالم هستید

راستش زندگی کردن یه کم سخت شده

تازه قدر سلامتیمو فهمیدم ،چند شبه که نتونستم بخوابم

پام از چند جهت آسیب دیده و نمیتونم به هیچ سمتی بذارمش زمین

فقط میتونم به شکم بخوابم اینطوری پام درد نمیگیره

آخه همش که نمیشه به شکم خوابید!!!!

دهن روزه آدم حالش بد میشه ولی خوب مجبورم دیگه

تازه شدم مثل بچه ها ،مدام باید مامان کنارم باشه و کمک کنه !

همینجا از مامان نازم ممنونم و دستای مهربونشو میبوسم

***مامان مهربونم خیلی خیلی دوست دارم ***

حالا کو تا پنج هفته تموم بشه، باید صبوری کنم

حتما حکمتی داشته آخه قرار بود هفته پیش برم دانشگاه ولی یه سری اتفاقات باعث شد که این هفته برم شاید اگه هفته پیش رفته بودم این اتفاق نمی افتاد !

دلم خیلی گرفته آخه چند روزه نتونستم نماز بخونم و انگار به ظاهر روزه هستم

چقدر ماه رمضون برای من بد شروع شد

حیف،حیف این روزهای قشنگ

 از الان باسه عید فطر ناراحتم که نمیتونم برم برای نماز

چقدر این نماز رو زیر سقف آسمون دوست دارم

امسال باید تو خونه بمونم و فقط حسرت بخورم

کلی برنامه داشتم برای نمایشگاه قرآن

کلی برنامه برای آخر هفته داشتم

قرار بود با دوستان دوره ابتدایی دور هم جمع بشیم

حیف شد من که نمیتونم برم خداکنه برنامه عوض بشه و همه بیان پیش من

چقدر دلم میخواد دوستام بیان پیشم و کنارم باشن

دلم برای همشون تنگ شده

تا 15 مهر هم نمیتونم برم دانشگاه

دلم برای دوستان دانشگاهی هم تنگ شده

تورو خدا برام دعا کنید زودتر پام خوب بشه

خیلی از زندگی عقب موندم خیلی ناراحتم

قدر سلامتیتونو بدونید و همیشه شاکر خدا باشید

*التـــــــــــــــــــماس دعا از همه دوستان خــــــــوبم*

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 11:18 توسط گل یاس| |

اینم چندتا عکس خوشگل تقدیم به بهترین دوستم

 

  

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 14:0 توسط گل یاس|

دوستان عزیزم سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه

دوستان عزیز شرمنده روی ماه همه شما خوبان هستم که نتونستم بهتون سر بزنم

امروز برای ثبت نام ترم جدید یعنی واریز شهریه رفتم دانشگاه

ای کاش نمیرفتم چه روز بدی بود

البته هیچ کدوم از روزهای خدا بد نیستن ما باعث میشیم که بد بشن

امروز نمیدونم چی شد انگار یکی منو هل داد

یه دفعه چشمام سیاهی رفت فشارم افتاد

دیگه هیچی نفهمیدم دیگه هیچ جارو هم ندیدم

انگار یه نفر دو دستی منو هل داد

با شدت از اتوبوس افتادم روی زمین

ساعت 8:30 صبح بود توی ترمینال آزادی

نمیدونید با چه زحمتی از روی زمین بلند شدم

این جور وقتها همه مردم احساس میکنن اومدن سینما

فقط می ایستن و تماشات میکنن و بعضی ها هم میخندن

هیچ کس کمکی نکرد

جایی که افتادم پر بود از خاک و شن و ماسه

دستام زخم شده و یه کم پوستش کنده شده

مهم تر از همه پای راستم خیلی درد میکرد

به زحمت خودمو رسوندم به کناری

غرق خاک شده بودم

با هزار هزار بدبختی و درد راهی قزوین شدم

حتما باید میرفتم دیگه فرصتی نداشتم

از ساعت 4 هم که از قزوین برگشتم تا همین الان تو بیمارستان بودم

پای راستم آسیب جدی دیده و تاندون هاش پاره شده

پامو گچ گرفتن و با مصیبت برگشتم خونه

دلم طاقت نیاورد زود اومدم که ببینم کدوم عزیزان یادم کردن

دلم برای همه شما تنگ شده

ببخشید اگه کمتر بهتون سرمیزنم شرمنده همه شما خوبان هستم

تا 5 هفته باید این مدلی سر کنم و فعلا هم از دانشگاه خبری نیست

چند هفته هم باید بعد از باز کردن گچ با مچ بند و عصا راه برم

فکر کنم دو ماهی ازنعمت سلامتی محروم هستم

این روزا فشار عصبی خیلی زیادی رو تحمل کردم

تو رو خدا اگه منو لایق و قابل میدونید حتما تو این ماه مبارک

با دلهای پاک و با زبون روزه سر نماز و توی مناجات و راز ونیازتون

با یگانه معبود من حقیر رو هم دعا کنید

دعام کنید که اول به سلامتی بعد هم به آرامش برسم

من که همیشه به یاد همه دوستان عزیزم هستم و دعاگوتونم

راستی پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان رو به همه شما تبریک میگم

امیدوارم  به همه آرزوهای دل مهربونتون برسید

 و از همه فضایل و برکات این ماه بهره مند بشید

در پناه حق سلامت و شاد و پایدار باشید

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 20:5 توسط گل یاس| |

تا حالا فکر کردید تو چه دنیایی زندگی می کنید ؟

به این فکر کردید که بین چه مردمی، توی چه شهری

و تو چه شرایطی به سر میبرید؟

به این فکر کردید که چندتا دوست و چندتا دشمن دارید؟

به این فکر کردید که دوستهای شما چقدر دوست واقعی هستن؟

فکر کردید که دوستان شما بیشتر تو چه شرایطی کنارتون هستن ؟

غم یا شادی ؟؟؟؟

فکر کردید همشهری های شما چقدر به فکر

 آرامش و آسایش و سلامتی شما هستن ؟

فکر کردید که زمان مشکلات چه کسانی همراهیتون میکنن ؟

تا حالا به معنی " عشق " فکر کردید ؟

تا حالا "عاشق واقعی" دیدید ؟

میدونید "عشق پاک و آسمونی" به چی میگن ؟

چند روزی هست که این سوالات ذهن منو به خودش مشغول کرده

خیلی فکر کردم .خیلی خیلی خیلی

دیدم که تو یه دنیای پست و بی ارزش زندگی میکنم

تو یه شهر شلوغ بین مردمی زندگی میکنم که خیلی بی معرفت شدن

دیدم اصلا شرایط امروز جامعه مناسب یه زندگی آروم و انسانی نیست

دیدم که پول و مادیات شده فکر و خیال همه مردم

دیدم که همه مردم این شهر پولکی شدن

برق سکه و اسکناس های تا نخورده چشم همه آدمهارو کور کرده

انسانها به خاطر پول فخرفروشی میکنن

حتی دل آدم های دیگرو میشکنن

حتی حق زندگی رو از یه آدم میگیرن !

واااااااااااااااااااای

چه دنیای پست و کثیفی

حالم از این کلمه سه حرفی به هم میخوره

چه واژه زشت و پلیدی !

" پ و ل "

کاش پولی وجود نداشت

تا دلی لرزیده نمیشد

تا دلی سوزونده نمیشد

تا دلی شکسته نمیشد

در هیچ کجا ثروتی انباشته نمی شود مگر حق مظلومی پایمال شود

بیشتر که فکر کردم دیدم دوستهام محدودن

محدود به تعداد انگشتان دستم !

ویژگیهای یه دوست صمیمی و صادق رو بررسی کردم

دیدم که دوست واقعی .....دوست واقعی ندارم .

دیدم که خیلی تنهام

تنهاتر از اونی که فکرشو میکردم

دیدم به جز خدا کسی همراه و یاورم نیست

دیدم که به ظاهر دوستانم فقط زمان شادی و خوشی همراهم هستن

ولی وقتی غم و غصه از راه میرسه همه مثل دود ناپدید میشن!

دیدم وقتی دلم شکسته است دوستی کنارم نیست!

دیدم اقوام وهمشهری ها به ظاهر دوسم دارن

و به حرف حتی برام میمیرن!

دیدم که هیچکس به فکر من نیست

فهمیدم که همه به فکر آرامش و آسایش خودشون هستن

دیدم هر وقت به همراهی نیاز دارم کسی محرم دل تنگم نمیشه

دستی نیست که وقت گریه اشکهامو پاک کنه .

به " عشق " فکر کردم .

یه کلمه سه حرفی زیبا. کوچیک اما پر معنا.

معنیش کردم :

*علاقه*     * شوق*     * قلب *

تمرکز کردم و به گل واژه های عشق نگریستم

دوتا قلب که با شوق به هم میپیوندن و با علاقه به هم گره میخورن

یادم اومدکه یه روز اسم منم عاشق بود!

یاد عشقم افتادم ...

یاد اون روز که قلبم با علاقه وشوق به قلبش گره خورد...

یاد لحظه ای که حس کردم عاشق ترین آدم دنیا هستم ...

یاد ثانیه ای که خدارو شکر کردم که صاحب یه عشق پاک شدم

یه عشق پاک و ناب و آسمونی

چه روزهای قشنگی بود

لبریز بود از طراوت و سرشار بود از محبت .

لحظات با دو کلمه زیباتر میشدن :

*****دوست دارم *****

تو یه سکوت سنگین در این افکار غرق بودم که ......

یه بغض غریب و کهنه شکست

و دیگه حتی سکوت هم همراهیم نکرد..

قطرات ریز و درشت اشک بود که از هم سبقت میگرفتن

و تند و تند به روی گونه هام می چکیدن

به خودم که اومدم صورتم خیس و بارونی بود

دل نوشته هام شایدم عاشقانه هام تو دریای اشکهام شناور بودن

چه حال غریبی دارم ، دلم گرفته ...

دلم میخواد بازم تو تنهایی و بی کسی خودم گریه کنم

دلم میخواد قرآن سفید نازمو تو دستای لرزونم بگیرم

ببوسم و های های گریه کنم

خدارو به خدائیش قسم بدم که به قلب شکسته ام آرامش بده

خدای مهربون تو که هیچ وقت منو تنها نذاشتی

همیشه همراه و حامی من بودی

حالا وقتشه که بیشتر کمکم کنی ..

حالا که دیگه قلب شکسته ام تنها شده

حالا که عشق تو قلبم مرده

حالا که فقط غم و غصه و اشک همدم و همراز من هستن

حالا وقتشه ..

حال بیشتر از همیشه محتاج کمک و همراهیت هستم .

خدایا به حق قرآنی که به دست گرفتم

به حق این سجاده ، به حق این تربت

به حق این جمعه عزیز و به حق صاحب جمعه

قسمت میدم

قسمت میدم که گناهان این بنده حقیرتو به کرم وبزرگیت ببخشی

خدایا به حق سرورم به حق نرگس خوشبوی فاطمه

گل یاس دلشکسته و غریب خودتو تنها نذار

که نیازمند یاری و بخشش تو هستم .

خدایا ...

نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 22:0 توسط گل یاس| |

 

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه ی پستی هاست
ما ز اقلیم ازل

 ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 14:40 توسط گل یاس| |

امشب آسمان را به گریه در خواهم آورد

امشب یکی خواهد مرد

امشب ستاره ی دنباله دار در پی یک جسد است

امشب یکی از عشق مینالد

امشب شبی مستانه است

امشب آنچه که بوده است به پایان خواهد رسید

امشب یکی با تمام خا طراتش خواهد مرد

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 23:15 توسط گل یاس| |

کلمه ها ناتوانند. این را قلبی به من گفت که روز و شب

می تپد و با تپش او هزاران ستاره بیدار میشوند.

راست می گوید...

کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به ترنم آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام و بعضی از کلماتی را که در کودکی بر زبان

 می آوردم کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد.این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.

کلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی نبود. نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.کلمه ها نمی توانند حرفی را که فراتر از این دنیای خاکی است بیان کنند.