تبليغاتX
.::عاشــقانه های گـل یاس::.


.::عاشــقانه های گـل یاس::.

.:::::::: عاشقانه های گل یاس ::::::::.

دوستان عزیزم به خاطر شروع امتحانات دانشگاه تا 15 تیرماه آپ نمی کنم

برام دعا کنید که امتحاناتم رو با موفقیت پشت سر بذارم

بعد قول میدم با یه عالمه پست جدید آپ کنم

دلم برای همه شما تنگ میشه

نکنه منو فراموش کنید

نظر یادتون نره

خدانگهدار

 

نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:41 توسط گل یاس| |


فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت.

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه،

ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از

بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند.

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه

چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.

هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.

نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 20:12 توسط گل یاس| |

 

بیسکویت
زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگر خیلی پررویی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 10:3 توسط گل یاس| |

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

«باید برم» برای تو فقط یه حرف ساده بود

کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

شاید گناه تو نبود، شاید که تقصیر منه

شاید که این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه

سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره

همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه

یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون

اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون

بمون برای کوچه‌ای که بی تو لبریزه غمه

ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه‌ای که محتاج عطر تن توست

بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست!

 

نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 19:39 توسط گل یاس| |

چه غمی است بی همزبونی ...

 

خدایا در این نیمه شب صدایم را بشنو و یاریم كن

 

غصه های نادیده‌ام و ناله‌های ناشنیده‌ام چه مظلومانه در مرداب تهمت‌های آدمهای پست پوسیدند و مردند

 

خدایا !

 

موهبت‌های فراوانی به من بخشیده‌ای و از خطاهای بسیارم در گذشته‌ای ،

 

پس متبركم كن تا بیاموزم ، ببخشم و درگذرم ...

 

و قلبم هیچ نفرتی را در خود نگه ندارد

***همگی برام دعا کنید تا بتونم ببخشم***

نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 4:59 توسط گل یاس| |

كاش كودك مانده بودم
وز جهان نجس اطرافم
دركم انقدر كم وناچیز بود
كه نمی فهمیدم . معرفت چیست .

وفا چیست .

معنی عشق دریا چیست.
همه دم خوش بودم
كاش هیچم ز جهان درك نبود
تا نمی فهمیدم . تا نمی دانستم
درجهان معنی نامردی چیست ؟
درد فهمیدن و دیدن .

 درد دانستن سختی چیست.
آنقدر سخت كه من .

 هرگزم نیست تحمل بر آن
خوش به حال كودك كه نمی فهمد .

 كه نمی داند چیست دغل كاری و نامردی
و نیرنگ وریا
دل نمی بندد هیچ 
واگر هم دل بست زود از یاد برد
من ولی دل به هر آنچه بستم زود می رفت ز دست
غصه می خوردم و افسوس و فغان می كردم
چونكه می فهمیدم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 14:43 توسط گل یاس| |

چه قدر تو بی وفا شدی نگفتی دل تنگه برات

اگه یه روزی دیر بیای می میره این دلم به جات

چی شد که این جوری شدی می جنگی با دلم هزار

نگفتی تنها می مونه یه عاشقی مثل ما زار

آخه به احترام تو با همه دنیا جنگیدم

تا که تو رو داشته با شم

تا که تو قلب عاشقت هزار تا گل کاشته باشم

عشق منی تو بی وفا اینو خودت خوب می دونی

عشق منی تو بی وفا بگو که یارم می مونی

این دل بیگناه من غیر تو اسمی رو نبرد

غیر دووم عشقمون غصه ی هیچی رو نخورد

ولی تو با صد تا امید منو گذاشتی بی خبر

نگفتی تنهام میذاری میخوای بری پی سفر

ولی با اون صد تا امید همیشه چشم به راهتم

تو رو خدا همین حالا

بیا بگو به یادتم...

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:48 توسط گل یاس| |

  برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:26 توسط گل یاس| |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

*********

*******

******

****

***

**

*

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:19 توسط گل یاس| |

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد و غربند با تو

تک و تنها به تو میاندیشد و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش اینست

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد

یک نفر هست که دنیایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش

راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید به

شب معجزه و آبی فردا برسی

 

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 10:43 توسط گل یاس| |

روز را خورشید می سازد ، روزگارش را ماه

ما فقط تماشاگر گذر زمان هستیم

پس چه زیباست در این گذران عمر

زیبا ببینیم ، زیبا فکر کنیم و زیباتر زندگی کنیم

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم

اما حال که بر آن دعوت شده ایم بگذار زیبا برقصیم

نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:44 توسط گل یاس| |

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

باور کن!

در آن دقایق پر اضطراب

پر تشویش

رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت

به رود ها پیوست

و روی رود روان رفت برگ

مرگ اندیشه

به رود زمزمه گر گوش کن

که می خواند

سرود رفتن ورفتن

و برنگشتن ها ...

نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:33 توسط گل یاس| |

***اینم یه سری عکس متحرک***

**شما اینجوری هیجان زده نشید**

*اگه نظر بدین قول میدم اون دختره عکس شمارو هم بگیره *

*شوخی کردم ، ناراحت نشید*

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 23:8 توسط گل یاس| |

در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد،
خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد،
تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد،
و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید
تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد.
روزهای سرد و گرم،
روزهای آفتابی و بارانی،
همه گذشتن
تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،
ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد،
بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند
ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود
نگاه خرچنگ را دنبال کرد،
ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،
خرچنگ هم به استقبالش آمد،
تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود،
عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،

با چنگالهایش ماهی را گرفت،
عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد،
زیباترین احساس دنیا را داشت،
ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!!
آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،
دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد

صبح فرا رسید
خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه.


نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 15:9 توسط گل یاس| |

وقتی خسته ای از همه كس ، از همه چیز، از همه جا ، وقتی نمی دانی با تن سنگین از درد چه باید كرد ، وقتی نفسهایت در هوا قندیل می بندد ، وقتی در رگهایت باد قله های برف پوش می وزد، وقتی سرد سرد سردی ، وقتی دنبال پناهگاهی می گردی تا اینهمه زخم بی مرهم را پنهان كنی ، كافی است كه از جا برخیزی ، به یاد بهترین تابستان 18 سالگی ، با همان غرور ترد و نرسیده ، با همان تب بی وقفه ، خود را به طبیعت برسانی . در برابر زیباترین سمفونی جهان ، در برابر نفسهای زمان بایستی . خاطره ها نباید اندوهگین ات كند، خاطره ها باید تازه ات كنند، از نیروی خاطره هاست كه می توان دوباره جوان شد ، دوباره تازه شد ، دوباره پوست انداخت . باید دوباره به شكل خاطره ها شد. باید " من " گمشده را دوباره در ساحل پیدا كرد. با اقیانوس ، با دریا ، با رود و جنگل و كوهپایه با طوفان برگ در دل طبیعت پاك ، ساده ، بی دروغ ، بی دریغ . می توان دوباره تازه شد ، دوباره به خود برگشت ، دوباره گر گرفت و لرزید دوباره به خود رسید، به زیباترین لبخند رسید . عزیز خسته دلتنگ ، خودت را بردار و به ساحل ببر ، خاطره هایت را چنان در آغوش بگیر كه همه رهگذران ببینند و بایستند اگر هم كه یار در دو قدمی است ، همه گیسوانش را نفس بكش، همه انگشتانش را از بر كن ، در لحظه لحظه ی با هم بودن ، چنان غرق شو كه هیچ غریق نجاتی نتواند نجاتت دهد كه ماهیان از حسادت رنگ ببازند، نیروی موج می تواند شما دو تا را به اوج ببرد . عشق كه هست ، مهم نیست اگر شراب باشد یا نباشد ، مستی یك بوسه با هیچ شرابی نیست . عشق كه هست، غم نیست اگر میكده بسته است، عشق كه هست ، عشق كه هست ، عشق كه هست... با ابریشم گیسوانش ، با چشمان درشتش ، با صدایش ، با حضور بهارانه اش. عشق كه هست ، آفتاب كم نمی آید...

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 11:28 توسط گل یاس| |

 

گریه کردم ...گریه کردم...

اما دردمو نگفتم

تکیه دادام به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن  آخرین خدانگهدار

من به قله میرسیدم اگه هم ترانه بودی

صدتا سد و میشکستم اگه تو بهانه بودی

اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی

 

گریه کردم ...گریه کردم...

اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه  یه چراغ شعله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبربود

کوچه ها بدونه بن بست آسمون پر از ستاره

شبا گلخونه خورشید واژه ها شعر دوباره

واژه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر توی اون کوچهء خلوت

بغض بی وقفهءآواز گریه های بی نهایت

گریه کردم ...گریه کردم...

اما دردمو نگفتم

گریه کردم ...گریه کردم...

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:48 توسط گل یاس| |

چه مغرورانه اشك ریختیم ...

 چه مغرورانه سكوت كردیم ...

چه مغرورانه التماس كردیم ...

چه مغرورانه از هم گریختیم ...

 غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...

هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم

 و هدیه خداوند را پنهان كردیم

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:14 توسط گل یاس| |

باز هم هوا بارانی هست 

آسمان پاییزی است...

دل ما غنچه نشکفته...

خود ما یکسره پژمرده...

همه انسانیم ...

روح ما آهن نیست...

راستی مهربانی چیست؟

عشق یعنی چه؟

معنای پرستو را که می داند ؟

اما تو ...

تو از تبار پاییز رنگارنگی...

این را خوب میدانم...

این را هم می فهمم...

ای غریب آشنا...

سخاوت در دستت بود که آمدی...

و بوی صداقتت...

فضای قلبم را آکنده از مهر کرد...

و بگذار آهسته بگویم...

عشق را در تو یافتم... 

خواستم فراموشت کنم

اما باز هم هوا بارانیست

شیشه ها باز هم میگریند

وبه یاد شب بارانی ما

اشکهای حسرت دوری تو میریزند .

ولی اینبار

روی شیشه

جای انگشت تو هم خالی است ....

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 10:48 توسط گل یاس| |

امروز براتون یک مجموعه عکس عاشقانه میذارم و تقدیمش میکنم به همه

عاشق های دنیا

امیدوارم خوشتون بیاد و همیشه عاشق باشید

لطفا برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 15:45 توسط گل یاس| |

آخر به کدامین گناه و جرم سزاوار چنین مجازاتی هستم مگر گناهم چه بود که اینگونه باید
 
 تقاص پس دهم تو خود گفتی در مرام ما عاشقان رسم جدایی نیست اگر دل بندیم به کس از
 
 او دل نمی بندیم اما چرا این قدر زود قید همه چیزرازدی و چرا اینقدر شتابان مرا ترک گفتی؟
 
 مگر نمی گفتی که در راه عشق خستگی معنا ندارد پس چرا این قدر زود خسته شدی؟ مگر
 
 نمی گفتی که زندگی بی عشق معنا ندارد پس چرا خود زندگی بی عشق را ترجیح دادی؟
 
مگر اشتباهم کجا بود مگر گناهم چه بود که اینگونه باید مجازات شوم هر چقدر فکر می کنم
 
 جوابی برای این سوال پیدا نمی کنم جزعاشقی آری گناه من عاشق شدن بود.

اگر عاشقی گناه است    
                            
دل عاشق شکستن صد گناه است

این شعرو به یادت می خوانم:

چرا اون منو نمی خواد

چرا پیشم نمی آد

چرا از اشک چشمام

دلش به رحم نمی آد

آخه اون که پناه منه

اون که تکیه گاه منه

واسه چشماش می میرم

اخه این گناه منه

یه روز دستم توی دستش بود

یه روز عشقم دو تا چشماش بود

حالا این منم که درگیره

یه دیوونه به زنجیره

من به تو حق می دم آره ولی چیزی نگو

تو عاشقش شدی ولی واسش مهم نبود

نمی تونم بگم فراموش کن  منم مثل تو بودم

اون وفادار نبود منم وفادار نبودم

الان مدت زیادی  می گذره از قطع رابطه

ولی نمی دونم کی باعث یا کدوم حادثه

هستن دلیله اصلیه رفتنش از پیشم

امان از ابهامات دارم دیوونه می شم

پس عاقبت نداره درگیره عاشقی شدن

چه گلی به سرم زدم منی که عاشق شدم

منی که حاظر شدم بگذرم از همه چیز

به خاطر کسی که شد زیباتر از هر چیز

پس چیزی نگو که چیزی بگه که چیزی نگه

با این که می دونم دلت واسه صداش تنگه

فراموش کن کسی که هرگز به دست نمی آد

به دست بیار کسی که هرگز نمی ره از یاد

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:37 توسط گل یاس| |

روزی که میمیرم
نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان آسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:28 توسط گل یاس| |

در آن لحظه
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:12 توسط گل یاس| |

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر ازسکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه

ساخته

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی

توی عکسش بهت لبخند میزنه

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار

کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد

وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 19:23 توسط گل یاس| |

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!

خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟

تو محکومی به زندگی کردن!!

تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی...

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:0 توسط گل یاس| |

چه سنــگیــن روزهــایـی سـت                 

هیــچ آتــشی نیــست کــه گرمـم کنـد 

 هیـچ خورشــیدی نیـست که بر مــن خنــده زنــد

همه چیــز تهی ست ؛ همه چیــز سرد است و بی ترحم

حتی همه آن ستارگان روشن و دوست داشتنی

بی هیــچ تســلایـی مــرا می نگـرنــد 

 از آن دم که در ژرفای قلبم دریافتم :

عشق نیز می تواند بمیرد ....

( هرمان هسه )

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 12:51 توسط گل یاس| |

این روزا دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا
نمی دونم از چی و از کی
با یه تلنگر ساده می شکنم
بایه موزیک ساده گریه ام می گیره
دلتنگم
انگار خیلی ازش دور شدم
نمی دونم
نمی تونم
نمی کشم
دلم تنگه واسش
کاش پیشم بودی
آره با تو ام عشق من
بازم گریه
میاد پیشم
نمی دونم چرا؟
من رو رها نمیکنه
تنهایی و سکوت
تلخ
خیلی سخته نمیشه نمیدونم بی تو چه جوری میخوام بمونم
تا ابد همیشه دوریت چه جوری تحمل بتونم بکنم؟

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 12:44 توسط گل یاس| |

قانون عشق

یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ...

 و عشق از طرف اون شروع میشه ...

 تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ...

اما دختر باور نمیكنه ...

 چون یك چیزهایی دیده و شندیده ...

 تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...

 میره با یكی دیگه ...

 بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ...

اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ...

اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ...

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 21:44 توسط گل یاس| |

  • تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم....
  • تو نبودی و در نهان جانه دلم جایت خالی بود.......
  • تو نبودی و باز به تو وفادار بودم........
  • تو نبودی و جز تو هیچ كس را به حریم قلبم راه ندادم......
  • و تو آمدی.از دوردستها......
  • از سرزمین عشق......
  • تو مرا با عشق آشنا كردی.....
  • با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
  • تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختی..........
  • با تو كامل شدم.......
  • با تو بزرگ شدم......
  • با تو الفبای عشق را اموختم.......
  • ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
  • به تو و كلبه عاشمان بالیدم.......
  • تو نیمه گمشده ام شدی........
  • حال كه اینچنین شیفته توام باش تا در كنارت آرامش بیابم....
  • حتی برای لحظه ای از من جدا نشو......
  • بدون تو دستم سرد است........
  • بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است......
  • به حرمت عشقمان...
  • به حرمت لحظات زیبایمان..........
  • مرو كه بی تو من هیچم.......
  • بمان با من.....
  • بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
  • بدان كه عشقمان همیشه پاك خواهد ماند.............
  • به وفایم ایمان داشته باش...............
  • تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 14:19 توسط گل یاس| |

من خواب بودم

و ناگهان از خواب بیدار شدم

ودیدم که تو رفته ای

شاید هنوز هم خواب می بینم

اری کابوس می بینم

کابوس رفتنت

ولی چرا از این خواب بیدار نمی شوم

نکند که همه ی این ها حقیقت است

به من بگو

بگو که همه ی این ها یک خواب بوده اند

بگو که رفتنت هم یک خواب بود

من اینجا هستم

کنار درخت بلوط

کنار درخت کوچک گلابی

تو اینجا ایستاده ای

با دست های پینه بسته ات

و من ای کاش می دانستم که برای اخرین بار است که می بینمت

کاش این بار هم تسبیحت را جا می گذاشتی

من اینجا هستم

وبوی زمین باران خورده

راستی می خواستم این بار که دیدمت

برایت از اسمان وزمین بگویم

و ثابت کنم که زمین گرد است

ولی اجل انگار از همه چیز گرد تر است

که می چرخدو می چرخد

و در خود فرو می برد هر چه که هست

 

بدون تو اینجا پر است از صدای سکوت

و شیون قلب های خسته

بدون تو

..

.

می خواهم بخوابم

و دوباره بیدار شوم

و ببینم که همه ی این ها یک خواب بوده اند.

 

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 13:54 توسط گل یاس| |

تو چه باشی چه نباشی چشم من بارون می بـاره

اونقـده دوستت دارم مـــن به خـــدا قد ستــــــاره!!

نفســــهــات بــوی بهشته!ای تو پاک وآسمونــی

عطر گندمزارو داری به فرشتــــــه ها می مونـــی

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:42 توسط گل یاس| |

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم توآسمون

عشق من فقط تویی اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم

زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی

برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی برام ماه شبای بی

سحر میشی برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی بدون اگه برای من هم نباشی

عشق منی برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:21 توسط گل یاس| |

نگاهی کرد و مرا در به در کرد

یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد

شکستی خورد و آمد تا بماند

ولی من رفته بودم او ضرر کرد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 22:38 توسط گل یاس| |

من از خدا خواستم
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من

 اين است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 22:33 توسط گل یاس| |

از تو برای تو میگم

 كه مثل آفتاب میمونی

 رنگ چشات چادر شب

 صورت مهتاب میمونی

 


  از تو برای تو میگم

 كه اسم تو رو لبمه

 یاد قشنگ لحظه هات

 همیشه توی قلبمه

  


از تو برای تو میگم

 عزیز تر از ستاره ها

 خیلی مقدسی برام

 مثل تموم آیه ها

 

 
از تو برای تو میگم

 كه لحظه هام به پای توست

 خونه قلبم كوچیكه

 اما همش به نام توست

 


 از تو برای تو میگم

 تا نری از كنار من

 بمونی با ترانه هام

 كه بشنوی صدای من


  

از تو برای تو میگم

 كه بی تو من خواب ندارم

 تو شب كه رویات با منه

 خیال مهتاب ندارم

 

 

 از تو برای تو میگم

  بابا یه كم نگام بكن
 
غرور تو بریز به آب

بیا و باز صدام بكن


 

از تو برای تو میگم

دوسم داری یا نداری؟

 دلت می یاد تو شب سرد

  باز منو تنها بذاری؟....

 


از تو برای تو میگم

كه بهترین بهونمی

اینو به دل دروغ میگم

خیال كنه دیوونمی....

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 20:39 توسط گل یاس| |

ببین که من غریب جاده های این حوالی ام
ز یاد رفته روزهای سبز و پاک شالی ام
نگاه کن چه می کند نبودن تو با دلم
که مثل یک کویر گشته این دل شمالی ام
گریختی تو از کسی که اهل گریه بود و غم
ببین همان همیشگی ترین این اهالی ام
به باد کوج تلخ تو چنان شکسته این دلم
که بعد رفتنت کسی ندیده بی زوالی ام
بیا ببین که خسته ام ،ببین که دل شکسته ام
به جستجوی تو دگر نمانده پرّ و بالی ام
برای چشمهای تو ببین غزل سروده ام
و می کشد مرا خجالت دو دست خالی ام

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 20:26 توسط گل یاس| |

برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 4:1 توسط گل یاس| |

 

باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من

باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من

من میخواستم آرزوهاتو بسازم اما کشتم،وای بر من

بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من

اگه نفرینم کنی تو ، می دونم بازم کمه

پشت اون خنده ی نازت می دونم که ماتمه

می دونم نمی تونی تو از نگام دل بکنی

پشت این عاشق ظالم حرفای بد بزنی

آرزوی هر روز من همیشه با تو بودنه

قلب تویه سینه ی من ، به یاد چشمات می زنه

ترانه تموم می شه  طعنه به قصه می زنه

اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه

باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من

باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من

من میخواستم ارزوهاتو بسازم اما کشتم،وای بر من

بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من

ترانه تموم می شه  طعنه به قصه می زنه

اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه

 

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2:49 توسط گل یاس| |

 

لیلی زیر درخت انار نشست , درخت انار عاشق شد,

گل داد سرخه سرخ, گلها انار شدند داغ داغ , هر اناری هزاران دانه داشت ,

دانه ها عاشق بودند , دانه ها توی انار جا نمی شدند ,

انار کوچک بود , دانه ها ترکیدند , انار ترک برداشت ,

خون انار روی دست لیلی چکید , لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ,

مجنون به لیلی اش رسید

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 16:59 توسط گل یاس| |

تو بارون رسیدی با چشمای خیست

با دستای گرمِ ستاره نویست

تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد

شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد

من از تو شکفتم، من از تو رسیدم

یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

 

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره، دلم بی قراره

نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه

دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه

یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه

بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

 

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!

یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!

تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!

تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد 

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 11:34 توسط گل یاس| |

«مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

با خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروزها، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی خاک نمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار موئی، نقش دستی، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک، دامنگیر خاک

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ»

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 10:56 توسط گل یاس| |

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 19:21 توسط گل یاس| |

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 13:13 توسط گل یاس| |

می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم

 

 

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد ، در قفس جاندادم و صیاد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود،

 آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

 

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید

 تو چشمانت را بستی و قایقم ، غرق شد !...

 

 

در شهری به نام "عشق" کوهی است به نام "محبت" و از آن کوه رودی می گذرد به نام "صفا" و در آن رود جویباری می رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگیری می ریزند به نام "وداع

 

 

آسمون می تونه مطمئن باشه که روزی آفتابی میشه واین جدایی تموم میشه اماعاشق، منتظروغمگین ازجدایی می تونه مطمئن باشه؟

شایدآسمون راهشوبلده...

 

 

كاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت كاش می شد از قلمهایی كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت كاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاین همه ای كاشها بر دفتر دلها

 

 

می خواهم ایمان داشته باشم كه هر چیزی ممكن است و می خواهم كه از پیچیدگی دنیا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم . نمی خواهم زندگی من پر شود از كوهی گناه ونفرت از یارهای نیمه راه .

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 13:3 توسط گل یاس| |

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی .

اما بگو :

من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

..............

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:45 توسط گل یاس| |

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:21 توسط گل یاس| |

سالها همدم هم

شادازشادی وزاراز غم هم

  صبح یک روززمستانی سرد

    ترک من کردی وگفتی که تودرکم نکنی

 آخرین حرف من این بود به هنگام وداع

 گرچه رفتی تو به یک باره ولی

سایه مرحمت اهل نظرکم نکنی

 درکم این بود که ترکم نکنی

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:13 توسط گل یاس| |

 

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت




آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد




بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور



و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
فردا

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:35 توسط گل یاس| |

وقتی رسیدی توی قصه های من

رنگی نداشتند همه لحظه های من

این اشک سردو دیگه تو به دل نگیر

من با نگاهت شدم توی عشق اسیر

بیا پیش من بمون قدر عشقمو بدون

همه ارزو رو توی چشم من بخون

بدون من کنارتم هر جا هستی یادتم

نگیر قلب عاشق منو تو دست کم

با تو غصه هام یادم نیست

دیگه غم توی دلم نیست

تا که دنیا هست ازپیش من نرو

حرف قلبمو تو بشنو

بیا تازه کن این عشقو

می خوام با هم بمونیم من و تو

من دیگه جز تو کسی رو دوست ندارم

اگه نباشی بی تو من کم می یارم

من که ندیدم چطور عاشقت شدم

دوست دارم حتی بیشتر از خودم

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 20:47 توسط گل یاس| |

بسته ام بار سفر
کوله بارم بر دوش
چمدانم در دست
نگهم خیره به راه.... قصد رفتن دارم

نگهی خیره به آینده ای در دوردستها

چه بگویم از این سفر؟

تنها توانم این گویم که دلم اینجاست اما...

هر چه خواهم نتوان کردن

احساسهاست که اگر جوشش کنند

شاید که توانند کاری کنند

می زنند نعره که برو، نمان اینجا

جایی نیست برایت

آینده ای نیست برایت

در این دیار می پوسی، می سوزی، می میری ...!!

آری! می توانم بروم

چون آزادم، نیست پایم در زنجیر

اما بی تفاوت نیستم بر این موهبت

 این توانم گویم که چون گل باشی و عمرت مانندش نباشد

این توانم گویم که در برابر طوفانها ایستادگی کن

غم معنایی ندارد

جایی در دلها ندارد

دلی که ایمان دارد

غم با آن دل کاری ندارد

چرا پژمردگی؟

به یاد او باش که پژمردگان را حیاتی دوباره می بخشد

زیاد است سخنانی که به سخره می افتند

باور نمی شوند

گودال تاریک فراموشی سرنوشت شان خواهد شد

خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم ای دوست؟

 بسته ام بار سفر
کوله بارم بردوش
چمدانم در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن دارم...
تو خواهی گفت: دست حق همراهت....خیر پیش"

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 16:39 توسط گل یاس| |

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 16:9 توسط گل یاس| |
طراح قالب پیچك دات نت

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

  کد آهنگ گروه دلنوازان  - بهترین آهنگها را از وب پی 30 بخواهید --> webp30.mihanblog.com
ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دريافت کد فال حافظ براي وبلاگ