.::عاشــقانه های گـل یاس::.
.:::::::: عاشقانه های گل یاس ::::::::.
دوستان عزیزم به خاطر شروع امتحانات دانشگاه تا 15 تیرماه آپ نمی کنم برام دعا کنید که امتحاناتم رو با موفقیت پشت سر بذارم بعد قول میدم با یه عالمه پست جدید آپ کنم دلم برای همه شما تنگ میشه نکنه منو فراموش کنید نظر یادتون نره خدانگهدار او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد. بیسکویت گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم «باید برم» برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود شاید گناه تو نبود، شاید که تقصیر منه شاید که این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگیه به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه دلم نمیاد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم میره جون بمون برای کوچهای که بی تو لبریزه غمه ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه بمون واسه خونهای که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره ای که عاشق دیدن توست!
چه غمی است بی همزبونی ... خدایا در این نیمه شب صدایم را بشنو و یاریم كن غصه های نادیدهام و نالههای ناشنیدهام چه مظلومانه در مرداب تهمتهای آدمهای پست پوسیدند و مردند خدایا ! موهبتهای فراوانی به من بخشیدهای و از خطاهای بسیارم در گذشتهای ، پس متبركم كن تا بیاموزم ، ببخشم و درگذرم ... و قلبم هیچ نفرتی را در خود نگه ندارد ***همگی برام دعا کنید تا بتونم ببخشم*** چه قدر تو بی وفا شدی نگفتی دل تنگه برات دفتر عشـــق كه بسته شـد
تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو تو که از گریه های پنهانی من با خبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت ترانه هایم پر می کند باور کن! در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت به رود ها پیوست و روی رود روان رفت برگ مرگ اندیشه به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن ورفتن و برنگشتن ها ... ***اینم یه سری عکس متحرک*** **شما اینجوری هیجان زده نشید** *اگه نظر بدین قول میدم اون دختره عکس شمارو هم بگیره * *شوخی کردم ، ناراحت نشید* در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد، صبح فرا رسید وقتی خسته ای از همه كس ، از همه چیز، از همه جا ، وقتی نمی دانی با تن سنگین از درد چه باید كرد ، وقتی نفسهایت در هوا قندیل می بندد ، وقتی در رگهایت باد قله های برف پوش می وزد، وقتی سرد سرد سردی ، وقتی دنبال پناهگاهی می گردی تا اینهمه زخم بی مرهم را پنهان كنی ، كافی است كه از جا برخیزی ، به یاد بهترین تابستان 18 سالگی ، با همان غرور ترد و نرسیده ، با همان تب بی وقفه ، خود را به طبیعت برسانی . در برابر زیباترین سمفونی جهان ، در برابر نفسهای زمان بایستی . خاطره ها نباید اندوهگین ات كند، خاطره ها باید تازه ات كنند، از نیروی خاطره هاست كه می توان دوباره جوان شد ، دوباره تازه شد ، دوباره پوست انداخت . باید دوباره به شكل خاطره ها شد. باید " من " گمشده را دوباره در ساحل پیدا كرد. با اقیانوس ، با دریا ، با رود و جنگل و كوهپایه با طوفان برگ در دل طبیعت پاك ، ساده ، بی دروغ ، بی دریغ . می توان دوباره تازه شد ، دوباره به خود برگشت ، دوباره گر گرفت و لرزید دوباره به خود رسید، به زیباترین لبخند رسید . عزیز خسته دلتنگ ، خودت را بردار و به ساحل ببر ، خاطره هایت را چنان در آغوش بگیر كه همه رهگذران ببینند و بایستند اگر هم كه یار در دو قدمی است ، همه گیسوانش را نفس بكش، همه انگشتانش را از بر كن ، در لحظه لحظه ی با هم بودن ، چنان غرق شو كه هیچ غریق نجاتی نتواند نجاتت دهد كه ماهیان از حسادت رنگ ببازند، نیروی موج می تواند شما دو تا را به اوج ببرد . عشق كه هست ، مهم نیست اگر شراب باشد یا نباشد ، مستی یك بوسه با هیچ شرابی نیست . عشق كه هست، غم نیست اگر میكده بسته است، عشق كه هست ، عشق كه هست ، عشق كه هست... با ابریشم گیسوانش ، با چشمان درشتش ، با صدایش ، با حضور بهارانه اش. عشق كه هست ، آفتاب كم نمی آید... گریه کردم ...گریه کردم... اما دردمو نگفتم تکیه دادام به غرورم تا دیگه از پا نیفتم چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن آخرین خدانگهدار من به قله میرسیدم اگه هم ترانه بودی صدتا سد و میشکستم اگه تو بهانه بودی اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی گریه کردم ...گریه کردم... اما دردمو نگفتم با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبربود کوچه ها بدونه بن بست آسمون پر از ستاره شبا گلخونه خورشید واژه ها شعر دوباره واژه ها شعر دوباره دست تکون دادن آخر توی اون کوچهء خلوت بغض بی وقفهءآواز گریه های بی نهایت گریه کردم ...گریه کردم... اما دردمو نگفتم گریه کردم ...گریه کردم...
و بوی صداقتت...
امروز براتون یک مجموعه عکس عاشقانه میذارم و تقدیمش میکنم به همه امیدوارم خوشتون بیاد و همیشه عاشق باشید آخر به کدامین گناه و جرم سزاوار چنین مجازاتی هستم مگر گناهم چه بود که اینگونه باید اگر عاشقی گناه است این شعرو به یادت می خوانم: چرا اون منو نمی خواد چرا پیشم نمی آد چرا از اشک چشمام دلش به رحم نمی آد آخه اون که پناه منه اون که تکیه گاه منه واسه چشماش می میرم اخه این گناه منه یه روز دستم توی دستش بود یه روز عشقم دو تا چشماش بود حالا این منم که درگیره یه دیوونه به زنجیره من به تو حق می دم آره ولی چیزی نگو تو عاشقش شدی ولی واسش مهم نبود نمی تونم بگم فراموش کن منم مثل تو بودم اون وفادار نبود منم وفادار نبودم الان مدت زیادی می گذره از قطع رابطه ولی نمی دونم کی باعث یا کدوم حادثه هستن دلیله اصلیه رفتنش از پیشم امان از ابهامات دارم دیوونه می شم پس عاقبت نداره درگیره عاشقی شدن چه گلی به سرم زدم منی که عاشق شدم منی که حاظر شدم بگذرم از همه چیز به خاطر کسی که شد زیباتر از هر چیز پس چیزی نگو که چیزی بگه که چیزی نگه با این که می دونم دلت واسه صداش تنگه فراموش کن کسی که هرگز به دست نمی آد به دست بیار کسی که هرگز نمی ره از یاد
در آن لحظه ساخته توی عکسش بهت لبخند میزنه کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن! خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن!! تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی... چه سنــگیــن روزهــایـی سـت هیــچ آتــشی نیــست کــه گرمـم کنـد هیـچ خورشــیدی نیـست که بر مــن خنــده زنــد همه چیــز تهی ست ؛ همه چیــز سرد است و بی ترحم حتی همه آن ستارگان روشن و دوست داشتنی بی هیــچ تســلایـی مــرا می نگـرنــد از آن دم که در ژرفای قلبم دریافتم : عشق نیز می تواند بمیرد .... ( هرمان هسه )
این روزا دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ... تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... چون یك چیزهایی دیده و شندیده ... میره با یكی دیگه ... اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ... من خواب بودم و ناگهان از خواب بیدار شدم ودیدم که تو رفته ای شاید هنوز هم خواب می بینم اری کابوس می بینم کابوس رفتنت ولی چرا از این خواب بیدار نمی شوم نکند که همه ی این ها حقیقت است به من بگو بگو که همه ی این ها یک خواب بوده اند بگو که رفتنت هم یک خواب بود من اینجا هستم کنار درخت بلوط کنار درخت کوچک گلابی تو اینجا ایستاده ای با دست های پینه بسته ات و من ای کاش می دانستم که برای اخرین بار است که می بینمت کاش این بار هم تسبیحت را جا می گذاشتی من اینجا هستم وبوی زمین باران خورده راستی می خواستم این بار که دیدمت برایت از اسمان وزمین بگویم و ثابت کنم که زمین گرد است ولی اجل انگار از همه چیز گرد تر است که می چرخدو می چرخد و در خود فرو می برد هر چه که هست بدون تو اینجا پر است از صدای سکوت و شیون قلب های خسته بدون تو .. . می خواهم بخوابم و دوباره بیدار شوم و ببینم که همه ی این ها یک خواب بوده اند.
تو چه باشی چه نباشی چشم من بارون می بـاره اونقـده دوستت دارم مـــن به خـــدا قد ستــــــاره!! نفســــهــات بــوی بهشته!ای تو پاک وآسمونــی عطر گندمزارو داری به فرشتــــــه ها می مونـــی
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی برام ماه شبای بی سحر میشی برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم نگاهی کرد و مرا در به در کرد یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد شکستی خورد و آمد تا بماند ولی من رفته بودم او ضرر کرد كه مثل آفتاب میمونی رنگ چشات چادر شب صورت مهتاب میمونی كه اسم تو رو لبمه یاد قشنگ لحظه هات همیشه توی قلبمه عزیز تر از ستاره ها خیلی مقدسی برام مثل تموم آیه ها كه لحظه هام به پای توست خونه قلبم كوچیكه اما همش به نام توست تا نری از كنار من بمونی با ترانه هام كه بشنوی صدای من كه بی تو من خواب ندارم تو شب كه رویات با منه خیال مهتاب ندارم بابا یه كم نگام بكن بیا و باز صدام بكن دوسم داری یا نداری؟ دلت می یاد تو شب سرد باز منو تنها بذاری؟.... كه بهترین بهونمی اینو به دل دروغ میگم خیال كنه دیوونمی....
لیلی زیر درخت انار نشست , درخت انار عاشق شد, تو بارون رسیدی با چشمای خیست با دستای گرمِ ستاره نویست تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد من از تو شکفتم، من از تو رسیدم یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد! یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد! تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد! تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد! هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره دلم غصه داره، دلم بی قراره نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه بدونِ تو حسرت همیشه باهامه تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد! یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد! تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد! تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد
«مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی خاک نمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آئینه می ماند به جای تار موئی، نقش دستی، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک، دامنگیر خاک بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ»
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد تو چشمانت را بستی و قایقم ، غرق شد !... شایدآسمون راهشوبلده
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : اما بگو : حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید .............. سالها همدم هم شادازشادی وزاراز غم هم صبح یک روززمستانی سرد ترک من کردی وگفتی که تودرکم نکنی آخرین حرف من این بود به هنگام وداع گرچه رفتی تو به یک باره ولی سایه مرحمت اهل نظرکم نکنی درکم این بود که ترکم نکنی آن روزها رفتند وقتی رسیدی توی قصه های من رنگی نداشتند همه لحظه های من این اشک سردو دیگه تو به دل نگیر من با نگاهت شدم توی عشق اسیر بیا پیش من بمون قدر عشقمو بدون همه ارزو رو توی چشم من بخون بدون من کنارتم هر جا هستی یادتم نگیر قلب عاشق منو تو دست کم با تو غصه هام یادم نیست دیگه غم توی دلم نیست تا که دنیا هست ازپیش من نرو حرف قلبمو تو بشنو بیا تازه کن این عشقو می خوام با هم بمونیم من و تو من دیگه جز تو کسی رو دوست ندارم اگه نباشی بی تو من کم می یارم من که ندیدم چطور عاشقت شدم دوست دارم حتی بیشتر از خودم
بسته ام بار سفر نگهی خیره به آینده ای در دوردستها چه بگویم از این سفر؟ تنها توانم این گویم که دلم اینجاست اما... هر چه خواهم نتوان کردن احساسهاست که اگر جوشش کنند شاید که توانند کاری کنند می زنند نعره که برو، نمان اینجا جایی نیست برایت آینده ای نیست برایت در این دیار می پوسی، می سوزی، می میری ...!! آری! می توانم بروم چون آزادم، نیست پایم در زنجیر اما بی تفاوت نیستم بر این موهبت این توانم گویم که چون گل باشی و عمرت مانندش نباشد این توانم گویم که در برابر طوفانها ایستادگی کن غم معنایی ندارد جایی در دلها ندارد دلی که ایمان دارد غم با آن دل کاری ندارد چرا پژمردگی؟ به یاد او باش که پژمردگان را حیاتی دوباره می بخشد زیاد است سخنانی که به سخره می افتند باور نمی شوند گودال تاریک فراموشی سرنوشت شان خواهد شد خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم ای دوست؟ بسته ام بار سفر



















زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگر خیلی پررویی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...












كاش كودك مانده بودم 
وز جهان نجس اطرافم
دركم انقدر كم وناچیز بود
كه نمی فهمیدم . معرفت چیست .
وفا چیست .
معنی عشق دریا چیست.
همه دم خوش بودم
كاش هیچم ز جهان درك نبود
تا نمی فهمیدم . تا نمی دانستم 
درجهان معنی نامردی چیست ؟
درد فهمیدن و دیدن .
درد دانستن سختی چیست.
آنقدر سخت كه من .
هرگزم نیست تحمل بر آن 
خوش به حال كودك كه نمی فهمد .
كه نمی داند چیست دغل كاری و نامردی 
و نیرنگ وریا
دل نمی بندد هیچ 
واگر هم دل بست زود از یاد برد 
من ولی دل به هر آنچه بستم زود می رفت ز دست
غصه می خوردم و افسوس و فغان می كردم
چونكه می فهمیدم



![]()

اگه یه روزی دیر بیای می میره این دلم به جات
چی شد که این جوری شدی می جنگی با دلم هزار
نگفتی تنها می مونه یه عاشقی مثل ما زار
آخه به احترام تو با همه دنیا جنگیدم
تا که تو رو داشته با شم
تا که تو قلب عاشقت هزار تا گل کاشته باشم
عشق منی تو بی وفا اینو خودت خوب می دونی
عشق منی تو بی وفا بگو که یارم می مونی
این دل بیگناه من غیر تو اسمی رو نبرد
غیر دووم عشقمون غصه ی هیچی رو نخورد
ولی تو با صد تا امید منو گذاشتی بی خبر
نگفتی تنهام میذاری میخوای بری پی سفر
ولی با اون صد تا امید همیشه چشم به راهتم
تو رو خدا همین حالا
بیا بگو به یادتم...![]()


برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان



ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
**********
*********
*******
******
****
***
**
*
![]()

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدم هایی که همه سرد و غربند با تو
تک و تنها به تو میاندیشد و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر درمانده
و شب و روز دعایش اینست
زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی
و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد
یک نفر هست که دنیایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش
راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید به
شب معجزه و آبی فردا برسی
![]()

روز را خورشید می سازد ، روزگارش را ماه
ما فقط تماشاگر گذر زمان هستیم
پس چه زیباست در این گذران عمر
زیبا ببینیم ، زیبا فکر کنیم و زیباتر زندگی کنیم
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم
اما حال که بر آن دعوت شده ایم بگذار زیبا برقصیم














خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد،
تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد،
و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید
تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد.
روزهای سرد و گرم،
روزهای آفتابی و بارانی،
همه گذشتن
تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،
ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد،
بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند
ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود
نگاه خرچنگ را دنبال کرد،
ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،
خرچنگ هم به استقبالش آمد،
تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود،
عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،
با چنگالهایش ماهی را گرفت،
عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد،
زیباترین احساس دنیا را داشت،
ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!!
آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،
دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد
خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه.





![]()



![]()



چه مغرورانه اشك ریختیم ...
چه مغرورانه سكوت كردیم ...
چه مغرورانه التماس كردیم ... 
چه مغرورانه از هم گریختیم ...
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ...
هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم
و هدیه خداوند را پنهان كردیم



باز هم هوا بارانی هست
آسمان پاییزی است...
دل ما غنچه نشکفته...
خود ما یکسره پژمرده...
همه انسانیم ...
روح ما آهن نیست...
راستی مهربانی چیست؟
عشق یعنی چه؟
معنای پرستو را که می داند ؟
اما تو ...
تو از تبار پاییز رنگارنگی...
این را خوب میدانم...
این را هم می فهمم...
ای غریب آشنا...
سخاوت در دستت بود که آمدی...

فضای قلبم را آکنده از مهر کرد...
و بگذار آهسته بگویم...
عشق را در تو یافتم...
خواستم فراموشت کنم
اما باز هم هوا بارانیست
شیشه ها باز هم میگریند
وبه یاد شب بارانی ما
اشکهای حسرت دوری تو میریزند .
ولی اینبار
روی شیشه
جای انگشت تو هم خالی است ....



عاشق های دنیا




لطفا برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.
:ادامه مطلب:


تقاص پس دهم تو خود گفتی در مرام ما عاشقان رسم جدایی نیست اگر دل بندیم به کس از
او دل نمی بندیم اما چرا این قدر زود قید همه چیزرازدی و چرا اینقدر شتابان مرا ترک گفتی؟
مگر نمی گفتی که در راه عشق خستگی معنا ندارد پس چرا این قدر زود خسته شدی؟ مگر
نمی گفتی که زندگی بی عشق معنا ندارد پس چرا خود زندگی بی عشق را ترجیح دادی؟
مگر اشتباهم کجا بود مگر گناهم چه بود که اینگونه باید مجازات شوم هر چقدر فکر می کنم
جوابی برای این سوال پیدا نمی کنم جزعاشقی آری گناه من عاشق شدن بود.
دل عاشق شکستن صد گناه است


روزی که میمیرم
نگران من نباش
که میان ابرها گم نمی شوم
و اشک مریز
که نمیتوانم
حتی بغض کنم
حتی صدایم مکن
که من دیگر درون تورا حس میکنم
وقتی مردم
میان آسمان مرا بجوی
نه زیر سنگی که نام من کشیده به روی
من
همیشه تورا از فراز ابرها
تماشا میکنم



در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم
کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
دمادم تق و تق منقار می زد باز
و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
شلوغ است
دروغ است و غریب است
و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
و بسیاری که بی شرم
در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست
اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست


وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر ازسکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند

![]()
![]()







نمی دونم از چی و از کی
با یه تلنگر ساده می شکنم
بایه موزیک ساده گریه ام می گیره
دلتنگم
انگار خیلی ازش دور شدم
نمی دونم
نمی تونم
نمی کشم
دلم تنگه واسش
کاش پیشم بودی
آره با تو ام عشق من
بازم گریه
میاد پیشم
نمی دونم چرا؟
من رو رها نمیکنه
تنهایی و سکوت
تلخ
خیلی سخته نمیشه نمیدونم بی تو چه جوری میخوام بمونم
تا ابد همیشه دوریت چه جوری تحمل بتونم بکنم؟


![]()

قانون عشق
و عشق از طرف اون شروع میشه ...
اما دختر باور نمیكنه ...
تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ...
اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ...





























من از خدا خواستم
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من
اين است كه من شاهد رفتن تو هستم






از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم
غرور تو بریز به آب 
از تو برای تو میگم 
از تو برای تو میگم 



ببین که من غریب جاده های این حوالی ام 
ز یاد رفته روزهای سبز و پاک شالی ام
نگاه کن چه می کند نبودن تو با دلم
که مثل یک کویر گشته این دل شمالی ام
گریختی تو از کسی که اهل گریه بود و غم 
ببین همان همیشگی ترین این اهالی ام
به باد کوج تلخ تو چنان شکسته این دلم 
که بعد رفتنت کسی ندیده بی زوالی ام
بیا ببین که خسته ام ،ببین که دل شکسته ام
به جستجوی تو دگر نمانده پرّ و بالی ام
برای چشمهای تو ببین غزل سروده ام
و می کشد مرا خجالت دو دست خالی ام


باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من
باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من
من میخواستم آرزوهاتو بسازم اما کشتم،وای بر من
بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من
اگه نفرینم کنی تو ، می دونم بازم کمه
پشت اون خنده ی نازت می دونم که ماتمه
می دونم نمی تونی تو از نگام دل بکنی
پشت این عاشق ظالم حرفای بد بزنی
آرزوی هر روز من همیشه با تو بودنه
قلب تویه سینه ی من ، به یاد چشمات می زنه
ترانه تموم می شه طعنه به قصه می زنه
اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه
باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من
باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من
من میخواستم ارزوهاتو بسازم اما کشتم،وای بر من
بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من
ترانه تموم می شه طعنه به قصه می زنه
اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه









گل داد سرخه سرخ, گلها انار شدند داغ داغ , هر اناری هزاران دانه داشت ,
دانه ها عاشق بودند , دانه ها توی انار جا نمی شدند ,
انار کوچک بود , دانه ها ترکیدند , انار ترک برداشت ,
خون انار روی دست لیلی چکید , لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ,
مجنون به لیلی اش رسید










می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم 
در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد ، در قفس جاندادم و صیاد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود،
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید
در شهری به نام "عشق" کوهی است به نام "محبت" و از آن کوه رودی می گذرد به نام "صفا" و در آن رود جویباری می رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگیری می ریزند به نام "وداع 
آسمون می تونه مطمئن باشه که روزی آفتابی میشه واین جدایی تموم میشه اماعاشق، منتظروغمگین ازجدایی می تونه مطمئن باشه؟
...
كاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت كاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت كاش می شد از قلمهایی كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت كاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاین همه ای كاشها بر دفتر دلها 
می خواهم ایمان داشته باشم كه هر چیزی ممكن است و می خواهم كه از پیچیدگی دنیا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم . نمی خواهم زندگی من پر شود از كوهی گناه ونفرت از یارهای نیمه راه
.




من خوب می شناختمش
.
شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
.
جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
.
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش
!
کمی زودتر می آمدی
.
من خوب می دانم
.
روز ی اگر .......
.
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم






آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا 

![]()
![]()



کوله بارم بر دوش
چمدانم در دست
نگهم خیره به راه.... قصد رفتن دارم
کوله بارم بردوش
چمدانم در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن دارم...
تو خواهی گفت: دست حق همراهت....خیر پیش"
| طراح قالب پیچك دات نت |
















