.::عاشــقانه های گـل یاس::.
.:::::::: عاشقانه های گل یاس ::::::::.
*عکس تو* هنوز قلب ناتوانم به ياد تو مي تپد. گويا اميد وصال دارد، به ائ تلقين مي کنم وفادار باش و بعد از او دل به ديگري مبند . نمي دانستم چهره زيباي تو تا اين حد آتش بر پيکرم ميزند . بارها در روز ديده بر او دوخته و به ياد دوران آشنائيمان در کنارش اشک مي ريزم . اين تنها ارمغان منست در پاي او . خدايا ، حال که او را از من جدا کردي اميد روح مرا نامهربان نمودي دل شيشه مرا با قلب روي سنگ خفته او سازگار نساختي ديده مرا در هجران او گريان کردي . در عوض ترا سپاس گويم !چون عکس او را در کنج اين تنهائي مونس جان دردمندم قرار دادي . با او سخن مي گويم اما صداي دلنشين و شيواي هميشگي او به گوشم نميرسد . آن وقت بيشتر ميسوزم و ميگريم . الهي :اين اميد مرا نااميد مکن .
***به ياد گل زيبايم*** اين قطعه را به ياد گلي مينگارم که مدت زماني در کنارم آرميد و حال با بلبل خوش نغمه ديگري سرگرم عشقبازيست . اين صفحه را به ياد گلي سياه مي کنم که با خون دل آبياريش کرده تا به صورت حال درآمد . اين کلمات را بياد گلي مي سرايم که قطرات اشک مرواريد فام غبار غم و اندوه از رخسارش پاک مي نمود . اين سوزو گداز من از آنست که من چون فرهاد بيدار و او مثال شيرين خفته است . روزگار ، زمان ، طبيعت ، سرنوشت . دست به دست يکديگر داده بودند تا دو قلب مارا به هم پيوند زنند .دو قلب ساده و بي آلايش ،دو صندوقچه مهر و عطوفت ، دو حاکم منزه از هر عيب و نقصي را . پيروز شدند ، شادي ها کردند ف طبيعت جشن بر پا نمود چون به آرزوي خود رسيده بود . اي قلب رفته به قهر ، آيا به ياد داري چه اشکها که در کنار نهال وجودمان ريختيم ؟! اي قلب مهربان ديروز آيا به خاطر داري چه خنده ها در جوار اندام هم کرديم ؟ و اي قلب نامهربان ديروز به ياد مي آوري چقدر وعده ها در وفا به من دادي ؟ حال خود را مطيع خواسته دل و غرور نموده و خاطرات زماني را که با هم بوديم فراموش کردي ؟ در کنج اين تنهايي برايت نيکبختي و سعادت آرزو مي کنم و از تو ميخواهم اين بي تمناي خودت را فراموش نکني و گاهي با چند کلمه دل او را تسلي دهي . باغبان غمديده تو ...............
سوگند به لبت ، به گيسوانت ، به کمان ابروانت ، به فسون ديدگانت ، به قشنگي لبانت ، به سپيدي دهانت ، به دو پستان قشنگت ، به دل سخت چو سنگت ، به دو چشم سبز رنگت ،به نواي تار و چنگت ، به جمال آب و رنگت ، به دو گفته قشنگت . که ترا ز جان پرستم ؟ به قطارکاروانها ، به امير ساربانها ، به عروس آسمانها ، به صداي نيستان ها ، به نشاط باغبانها ، به صفاي گلستان ها . که ترا ز جان پرستم ؟ به خداي کس نديده ، به قشنگي دو ديده ، به غمي کز تو رسيده ، به شب نور و سپيده ، به عناب خوش بريده . که ترا ز جان پرستم ؟ به کمال روح انسان ، به حيات جسم و حيوان ، به تمام اهل کيهان ،به صداي رعد و طوفان ، به نسيم عهد و پيمان . که ترا ز جان پرستم ؟ به خداي جسم و روحم ، به خداي آسمانها ، به تمام کهکشانها ، به ستارگان روشن ، به نگاه پر شکوهت ، به قدوم خاک پايت ، به کبودي افق ها . که ترا ز جان پرستم ؟ به تمام عشق هستي ، به تمام آرزوها، به تمام خاک دنيا ، به خدا اگر بخندم ، به خدا اگر بنالم ، توئي آخرين نگاهم ، توئي آخرين بهارم ، که توئي بهار عمرم . شبی ازپشت یک تنهایی نمناک و بارانی ز تو دورم چه غمگين و چه من زارم فقط نام تو را من روي لب دارم چه غم گر ديگران گويند من خوارم كه عشق تو شد روز و شب كارم اميدم باش اميد آخرينم باش و نوشدارو برايم باش براي اين دل ريشم تو مرحم باش تو با مهرت عزيزم باش تو عشقم باش تو تنها در كنارم باش وليكن تا دم اخر كنارم باش كنارم باش 





ترا با لهجه ی گل های
نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.


I Love You So 
I Want You To Know 
That Roses Are Red
Violets Are Blue
And I really Do 
Love You




| طراح قالب پیچك دات نت |





